اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

148

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

يافتم ليكن نخواستم كه كارى جز با نظر امير المؤمنين انجام داده باشم ، پس آمدم تا در اين موضوع شفاها با او سخن بگويم و از كار خود هم مستعفى شوم . پس معاويه گفت : سبحان الله اى ابو عبد الرحمان ، يزيد برادرزاده ات هست و مانند تو كسى هر گاه كارى را شروع كند ، آن را وانگذارد تا محكم كند ، اكنون تو را به خدا قسم مىدهم كه بازگردى و اين كار را بانجام رسانى . پس از نزد وى بيرون آمد و منشى خود را ديد و گفت : ما را به كوفه بازگردان ، پس به خدا سوگند كه پاى معاويه را در ركابى نهادم كه جز ريختن خونها بيرونش نياورد ، و به كوفه بازگشت . معاويه به زياد كه در بصره بود نوشت كه مغيره مردم كوفه را براى بيعت با يزيد به وليعهدى پس از من فراخوانده است و مغيره به برادرزاده ات سزاوارتر از تو نيست پس هر گاه نامه‌ام به تو رسيد مردمى را كه نزد تواند بمانند همانچه مغيره آنان را بان دعوت كرده است فراخوان ، و براى يزيد از ايشان بيعت بگير . پس چون نامه [ به زياد ] رسيد و آن را خواند مردى از اصحاب خود را كه به برترى و فهم او اطمينان داشت ، فراخواند و گفت : من مىخواهم تو را بر چيزى امين قرار دهم كه نامه هاى سربسته را هم بر آن امين قرار نمىدهم . نزد معاويه رو و به او بگو : اى امير [ مؤمنان ] همانا نامه ات با دستورى كه در آن بود به من رسيد ، آيا مردم چه مىگويند هر گاه آنان را به بيعت يزيد دعوت كنيم با اينكه او با سگها و ميمونها بازى مىكند و جامه هاى رنگين مىپوشد و پيوسته شراب مىنوشد و شب را با ساز و آواز مىگذراند و هنوز حسين بن على و عبد الله بن عباس و عبد الله بن زبير و عبد الله بن عمر در ميان مردمند ، ليكن مىشود كه او را دستور دهى تا يك سال يا دو سال باخلاق اينان در آيد ، شايد بتوانيم امر را بر مردم مشتبه سازيم . پس چون فرستاده نزد معاويه آمد و پيام را به او رسانيد گفت : واى من بر پسر عبيد ، خبر يافته‌ام كه خواننده او را سرگرم كرده است كه امير پس از من زياد است به خدا سوگند كه او را بمادرش سميه و پدرش عبيد بازگردانم .